|
كتاب جديد و زمستاني( دي ماه 1390) دكتر منصورنژاد تحت عنوان"سيري در شخصيت و انديشه سياسي زرتشت" در 192 صفحه از سوي انتشارات جوان پويا منتشر شد. اين اثر براي استخراج ابعاد فكري اين پيامبر ايراني به سر فصل هايي چون شخصيت زرتشت، منابع و مآخذ زرتشتي،جهان بيني و انديشه هاي بنيادين زرتشت، مباحث سياسي و اجتماعي در آيين زرتشت و... پرداخته است.
در كنار نگاه با رويكرد سياسي به زندگي و انديشه اين بزرگ مرد ايراني كه كمتر مورد تامل مستقل در ميان فارسي زبانان خصوصا در سه دهه اخير قرار گرفته، ويژگي منحصر به فرد اين كتاب ضميمه زيباي "فيلم نامه زرتشت پيامبر" است كه زمينه بسيار مناسبي را براي كساني كه مي خواهند با يك نگاه هنري با زرتشت پيامبر آشنا شده و با لسان مثلا فيلم بدان بپردازند، فراهم مي آورد.
....................
كشكول مملي:
حكايت4
با اينكه عرض جاده هراز در آن قسمت براي عبور يك ماشين طراحي شده بودي، اما گاهي تا پنج ماشين در عرض هم در اين مسير در مسابقه بودي، گروهي در جاده مربوط به ماشين روبرو ميراندي و گروهي ديگر در شانه خاكي راست روي همديگر كم مي كردي، در فرا روي و پشت سر با انبوه ماشين ها مواجه بودي كه امكان حركت با سرعت حتي پايين ميسور نبودي، در اين فضا چند چيز به چشم نيامدي، يكي عزيزان پليس بودي كه ظاهرا براي نوشتن قيض جريمه در جاده اي خلوت، آن هم در گوشه اي ناپيدا نيم خيز منتظر بودي تا راننده اي خبطي كردي و آنها با پريدن ناگهاني در برابر، او را متوقف كردي و با نوشتن جريمه اي دل را خنك كردي، ديگري كه اصلا ديده نمي شد رعايت قانون بودي، كه در آن ترافيك عظيم و سنگين راه خود گم كرده بودي و اينجا نرسيده بودي، يكي ديگر هم در اينجا غايب بودي و آن رعايت انصاف و حقوق همديگر بودي كه ظاهرا مفقود الاثر شده بودي.
دراين واويلا خنده دارتر آن بودي كه يكي را حس شعر گفتن گرفته بودي و اداي كساني را در آوردي كه مي خواهند از اوقات استفاده كردي. و براي خودشان مي سرودي:
در زير آفتاب و ترافيك جاده ها
پرسم چسان ز وقت توان برد بهره ها
مسدود گشت راه و جماعت به هر طرف
دنبال منفذي كه خودش را كند رها
فرصت چو ابر مي گذرد در برابرم
اما هزار حيف مي برد از ما چنين بها
كردم تاملي كه در اين عصر دلپذير
كو بهترين رهي كه زنم من رقم قضا
در حال ديگران چو نظر كردم هر طرف
جمعي سياه پوش ديدم و در سوگ و در عزا
زيرا كه اين ليالي و ايام شعيان
زانوي غم گرفته بر دخت مصطفي
اما دگر گروه به عيش و تنعم اند
بهر صفا ز خانه و شهرش شده جدا
بعضي براي سبقت بر ديگران عجول
معلوم نيست غايت شان هست در كجا
آيا براي رشد و كمال و علوشان
منظور كرده اند وسايل ره و غذا
بر چشم، كوه و دشت و بيابان به هر طرف
آرام و تيز مي نگرند كار بنده ها
فرماندهي كند به قلل ديو پا به بند
قامت بلند قله دماوند با صفا
گويا محمدا ز زمان بهره برده اي
در طول راه حرف دلت شد چو شعرها
|